| سياه و سفيد |
|
دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧
به ثبات نرسیده تن پرور شدم، زیاد می خوابم. کارهای نکردم رو میندازم گردن چیزهای دور و برم. بی خیال شدم، تا این حد که سر جلسه ی امتحان ریاضی نرفتم و یک ساعت دیگه باید برم سر امتحان زیست و حتی لای کتاب رو هم باز نکردم و فیزیک و شیمی رو هم که قطعن می افتم چون اون ها رو ام نخوندم(این در حالیه که من تا حالا یک بار هم توی این سال ها هیچ درسی رو نیفتادم). ورزش نمی کنم، رقصیدن هم حتی یادم رفته. ندویدن صبح ها رو می ندازم گردن کمبود امکانات (یعنی همون نبود گرمکن ورزشی) و هرهر می زنم زیر خنده. هنوز نمی دونم می خوام چیکار کنم؟ پزشکی دهنم رو سرویس کرده. نمی دونم با این وضعی که واسه خودم درست کردم از پسش بر می یام یا نه. تنها چیزی که تو ذهنمه اون زندگی نرمالیه که همیشه دنبالش بودم ولی حتی اونم بهم انگیزه نمی ده. صبح ها که بلن می شم پر از امید و آرزو و شب ها پر از امید و آرزوهای بر باد رفته. گفتم شاید افسرده شدم. حتی سعی کردم بیشتر برم تو خودم تا یه هو بیاد و بره، اینجوری با پنبه سرمُ نبره، ولی لامصب هر کاریش می کنم نمی شه، ذره ذره خودشو نشونم می ده. گه گیجه گرفتم، موندم با این روابط مزخرفی که واسه خودم درست کردم و حالا هر کاری می کنم که مرز بندی شه نمی شه.
تکلیفم رو با خیلی چیزهایی که باید، مشخص نکردم و این داره باعثِ دردسر های بزرگی می شه. انگیزه هام یا مردن یا اگرم چیزی اون ته مه ها وول وول بخوره افسردگی کارشُ می سازه. فکر می کنم دلیل هرز شدن انگیزه هام، نرسیدن به اون تصوری یه که از زندگی نرمال توی ذهنم داشتم. (حالا هرکی هم ندونه می گه تو چه فلاکتی ام الان!!) حالا منظورم از نبود زندگی نرمال نداشتن یک عدد گرمکن ورزشی صورتی با خط های سفید توی ویترین یکی از مغازه های منیریه ست و نرفتن به کلاس های آیروبیک به دلیل وجود امتحانات و عدم خرید یک سری فیلم های دی وی دی توپ و نخوردن آیس پک به مقدار کافی و پایین اومدن کافی شاپ خونم و دیر به دیر خوردن ساندویچ و پیتزا و هایدا و جوجه و کباب و یک سری بریز و بپاش های دیگه! خیلی بچه گانه و احمقانه به نظر می یاد نه؟خوب باید قبول کرد توقعاتم بالا نیست ولی با این تورم یه کمی خرج داره. و اینکه کم کم درس می شه و چیز غیر قابل حلی هم نیست. ولی کم کم. تکلیف روابطم تا حدودی معلومه و درحین روابط معلوم ترم می شه. بیشتر گه گیجم هم با دوست های پسرم هست و این حس غیر نرمال بودن که وقت هایی که هر چی دلشون می خواد می گن بهم دست می ده. یعنی کاملن از سکاف بدون هیچ سانسوری استفاده می کنن و این آزارم می ده. در درجه ی اول بهتره خودم به هیچ وجه از سکاف استفاده نکنم و در صورت استفاده ی اون ها ام بهشون بگم بی تربیت!! هر وقت یک سری حرف های نابجا زدن سریعن ابراز ناراحتی کنم حتی اگر به قیمت تموم شدن رابطه باشه. و از حرف زدن راجع به س-کسی جات با هر نرینه ای به جز دلبرکم بپرهیزم. کم کم روابط به حالت عادی و نرمال برگرده اینطوری گمونم! و اما درس... این غول بزرگ بی شاخ و دم... ترجیحن یک مدت می رم کتابخونه. تنها راه حلی که به ذهنم می رسه همینه چون تو خونه زیاد بازیگوشی می کنم ولی اونجا نه. حالا بیاین بگین کتابخونه خاله بازیه و کسی به جایی نمی رسه و کوفت و زهرمار. من خودم رو بهتر می شناسم و عقلم بهم می گه اون جا بهتر درس می خونی. کلاس های کنکورم به داداش اینا می گم و می رم دنبالش تا انگیزم برای درس خوندن بیشتر بشه و از طرفی هم حکم چماق رو داره. کلن الان بهترم... و بیشتر به ثبات رسیده... به امید روزهای بهتر و روشن تر.
|
